تبليغاتX
بن بست تنهایی
تا نهایت ثانیه هایی که خدا آفریده دوستت دارم...

امشب شب مرگ است!تمام بودنم را نور نقره فام ماه پوشانده . مهتاب لبریز غم پیکرمرا در بر خود گرفته و من در میان انبوه ارزوهای رو به زوال فردا می میرم!

با همهی دلبستگی هایم فردا وداع اغاز می شود . پیکر مرا خاک می طلبد و من مشتاق وصالم! فردا روز مرگ تن رنجور من است . سراب کوتاه بودنم با تشنگی تمام شد به ابدیت سنجاق شدم وتو ای بهترین! بی من باش جوان و شاد و پر طراوت . سیاهی شب هیولا وار به انتها می رسد تا بع ساعت موعود وصل شویم

 لحظه ی رفتن... لحظه ی وداع تن خاکی من با دنیای اسمانی تو ساجدم!گریه نکن اگر تن مرا خاک در بر گرفت اشک هایت را نگه دار برای روز شادیت انروز که خنده کفاف شادیت را نمی دهد...

محمد حسینم ! شعرهای شبت را برای ارامش روح مادر لالایی کن...

شب رو به اتمام است و فردا من!

بوی مرگ می اید ثانیه ثانیه بیشتر و نزدیکتر ... پیکرم غرق غم لبم سرشار خنده! خوابی ارام رسید ...

و تو ای یگانه عشق ! بعد من ...

شب کوتاه! بودن کوتاه! خنده کوتاه! عشق کوتاه ! و مرگ بلند می خندد گام هایش همزمان با سپیده ی صبح

به اتاق پا می نهد و ...سیاه می شوند!

پروردگار به روی واژه های نفس ام خطی از بطالت کشید فردا معراج است ! عروج به رهایی ...

مستانه می خندم به بازی مرگ! تمام من تورا ای مرگ تمنا می کند ! گوش کن!

تارو پودم طلب وصل  و  وصال دارند وصل خاک و وصال مرگ...

امشب شب مرگ است و من تا ورود مرگ بیدارم و بعد گام به گام او به خواب میروم!

 سرد و خاموش! ارام ارام!

جه کس سنگ مرا یاد می کند جز بی کسی؟! مگر جز ان پسرک گل فروش که گه گاه گام هایش را بر منی که ارام گرفته ام می کوباند کسی به سراغم می اید؟! فصل غربت پاییزی وجودم با مرگ سرد و گمنام پیکرم در زیر ذرات خاک به پایان می رسد  و من تمام می شوم!

طعم غربت دیوانه ام میکند مرا غریب به خاک بسپارید اما تنهایم نه ...!

 

حلالم کنید...




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 2:1 توسط ..:: .:.معصوم.:. ::..