جای خالی حضورت ای ایه ی مهربانی در صحن همیشه تنهای نگاهم پیداست
بی تو من هزاران بار بر هجوم بی رحمانه ی مرگ لبخند زدم
در واژه هایم گم می شوم و خسته از تمام واژه های تکراری ام برای نقاشی تو بر خطوط سیاه کاغذم از تلاش باز می مانم
ای گمشده ی نگاهم کاش گاهی پاییز دستهایم به ضیافت دست هایت میهمان بود
کاش ارامش نگاهم را از اغوشت وام میگرفتم
حدیث سرد نگاهت ای بی بهانه عزیز بر صفحه ی دل زخم خورده ای جا خوش کرده که که در تمام
تپش هایش درد نبودنت را خاموش فریاد کرده
همیشه من بی بهانه دوستت دارم و تو با بزرگترین دلیل مرا ؛ دلم را و تک تک واژه هایم را از لمس
ضریح دلت محروم کردی
بهترینم چه دلیلی بزرگتر از اینکه دوستم نداری؟؟؟
خوب میدانم دوستم نداری ! یعنی حتی به اندازه ی هرگزی در زمان هم دوستم نداشتی ساده من بودم که ودلم که جز تو هیچ کس را به ان سرای سیاه دردها دعوت نکردم
اندیشه ای از جنس سراب تمام خوشبختی من است : ((تو می ایی و و رنگین کمان وجودت کلبه ی دل مرا
لبریز از رنگ ها می کند و رنگ چشمانت غبار غم انگیز دلم را می شورد ... ))
همیشه سهم من از بودن تو بی توبودن است
اما نازنینا...
بگذار ضربه های شلاق واژه هایم بر پیکره ی دل کاغذی سفید از نبودنت هایت و دیوانگی های من بگوید
شاید بدانی بی تو خوشبختی من رو به زوال است
من از یه شکست عاشقانه می ایم
بگذار همه برای برای این اعتراف تلخ سرزنشم کنند.شکست نه برای پنهان کردن است نه پهانه ی پنهان شدن
می گویند از صبح بنویس ؛ از افتاب و من چگونه از خورشید بنویسم وقتی تمام وقت ؛ باران پنجره ی چشمانم را شسته است.همه دلشان نقش های مثبت مثبت می خواهد و ادم های خوش حال؛اما من گمان می کنم این خیلی خوب است که نمی توانم ادای ادم های خوشبخت را در بیاورم.
بی ستاره ام و زردوبا طعم معطر پاییز؛ که حضورش تنها معجزه ی لحظه های تنهایی من است
قیمت وفا شاید گران تر از ان بود که بهانه ی دوست داشتنی زندگیم از عهده ی داشتنش بر آید
اغوش ترانه ها همچنان از از عطر تن او که باید پر باشی خالیست
مهم نیست! تمام سرزنش ها را می پذیرم به بهانه ی تولد حقایق غم انگیزی که درد را به درد می آورد و اتش را می سوزاند
این دل دیوانه همیشه یه پادشاه مغرور حقیقی داشته است ؛ اگر ترانه ها ثمره ی تخیل بود به جنون نمی رسید
اعتراضی نیست کسی که به او نمی رسد به جنون رسیده از او راضی ست
قرار بود حقیقت را بگویم سخت ست؛ بی علاج ست؛ دانستنش ادم را کم کم می کشد ؛ گریه ی شبانه می اورد
سکوت می کنم تا به خاک سپردن اخرین خاکسترهای ارزوهای بر باد رفته ام ابرومندانه باشد؛ گریه می کنم با شکوه ؛ مثل اقیانوس ؛ بلند مثل اورست ؛ او نمی شنود و نمی داند که ماه خوشبختی مشترک همه ی بی ستاره هاست ...
یک سوال کوچک می ماند برای پرسیدن از کسی که بی پاسخ ترین سوال فکر اشفته ی من است :
چه کرد این دل ساده ام که از چشم تو افتادم؟
شب ها به هنگام سر به بالين گذاشتنم تازه آرام ميشوم از غيل و غال خيابان از چرت و پرت و دري وري اين و آن از دل سوزاندن و آه كشيدن به حال بيچارگان و دارايان ... .
خواب معراج رهائي ... .
خواب اوج رهائي ...
خواب تنها زماني و اگر شي اش خوانيم تنها جائي است كه آرامش مي يابم خويش را باز مي ستانم و با خويش و آرمانها و آرزوهاي خويش نشست و بر خواست مي نمايم ... .
آه چه زيباست خواب ... .
چه جان خواست خواب ... .
خواب حريمي است كه هر كس را خواهم بدان راه مي دهم و يك تابلو ورود ممنوع براي هر آنكس كه برايم بي اعتبار است مي افراشم تا مزاحم اين آرامش از راه رسيده ام نشود ... .
خواب آرمان شهر خيال من ... .
خواب دموكراتيك ترين جمهوري تصور و پندار من آن نظامي كه نه دموكراتيك نيست بلكه يك نظام تك سالار ديكتاتور گونه است كه تنها من حاكم آنم ... نه هرگز نمي خواهم خوابم نيز چون عقايدم دموكراتيك و جمهوري شود ... خواب من مال من است كس را حق تصرف در آن نيست جز خويشتنم ... .
خواب ... خواب من ... يكتا آسايش من ... .
خواب به مانند يك صفحه ي سفيد نت است و تو آهنگ ساز آني و قادري هر آهنگي را كه خواستاري بر دل اين كاغذ چند خطه بنگاري و با هر ساز كه مي پسنديش تنظيمش كني تا مطابق ميل و وجود تو باشد ... نوش جان گوش هايت ... .
خواب مانند يك پياده روي تازه ساخته را ماند و تو آن بنائي هستي كه وظيفه ي سنگ فرش نمودن اين پياده رو خيال را به عهده ي دستان تو گذاشته اند و تو مختاري با هرآنچه ميخواهي رنگي و طرحي بدين نوساخته بزني ... گام هايت استوار ... .
خواب شيرين ترين بوسه اي است كه به تو هديه داده شده است ... بيارام و بشنو خواب را ... .
شب خوش ... .
خوبید ...
میدونم براتون عجیبه ۲ نفر آدم همدیگه رو دوست داشته باشن اونم از یه نوع دیگه نوعی که خلقتشون فقط دست خداست ... .داداش و آبجی دلی ... عشق من که خنده اش گرفت شما رو نمیدونم میخواید بخندید میخواید نخندید .
معصوم به حرمت عشق قسم خیلی دوستت دارم نمیدونم چی شد برای منی که دوست داشتن مرده بود تو با اومدنت طروات دوباره ی دوست داشتن رو به قلبم هدیه دادی قلبی که پیش از تو از جفای روزگار و نامهربانی دلدار صدپاره شده بود .
سالهاست دفتر دلم ورق نخورده
از روزن نگاهش ...
از مهرباني صدايش ...
از گرمي لبانش ...
طرحي از عشق نخورده
او آشنا بود ...
هم صداي تاريكي هايم ...
امّا رفت ...
سالهاست دفترم از قلمش مشق نخورده
ودود بود و ودوديت برد ...
دنيز محبت را ربود ...
دفتر بيچاره ام سالهاست خاك اين طريق نخورده
بعدش ..
بر سجود ساجدين بي قبله ...
بر مستي و ننگ پُر كينه ...
سالهاست بانگ فلق نخورده
او شور بود ...
نشان ربّ بود ...
بي او دفترم رنگ حق نخورده .
دوستت دارم ... خیلی ... .
ساجد
كوله بار بسته ام ...
شلان مي روم ...
آرام چو نرفتن ...
آرام از آرامي ...
من از كوچ نمي ترسم ....
اميد كوچ تار و پود وجودم را پوشانده
دلم نارفته تنگ است ...
سينه برايت مي فشرد ...
آرام ...
آرام ...
تكه گوشت چه شتاباني ...
ترس دوري از تو گوييا آن را تپانده
چه داستان سردي ...
ترس ...
سرما ...
آري من از كوچ نمي هراسم ...
سردي از چه است ؟؟؟
اين اشك به هم بافته از چه است ...
گوئيا فكر وداع اشك و سرما را به هم پيچانده
صدا داد مي زند ...
صداي ترس ...
صداي ضرب گريه ...
صداي زنگ شتر ...
صداي تو كه مي گويد نرو ...
صدائي كه آخرش در ابتدا مانده
وقت كوچ است ...
هاي و هوي كارواندار مي آيد ...
كوچ نزديك است ...
اشك مريز يارم ...
گردش پرگار مرا از پيشت رانده
كوچ حق است ...
رفتن انتظار مي كشد ...
به يادم مي ماني ...
در يادت مي مانم ؟؟؟
مرا به خاطر بسپار نه خاطره ...
بايد مي دانستي ...
مرا ...
آري مرا ...
سرنوشت از زادنم مسافر خوانده .
اونی که میدونی هرچی می نویسم فقط به عشق خنده ی لبهاته این شعر تقدیم تو ... .
قاصدکم میدونم کمه میدونم شایسته ی بیش از اینی ولی خوب این شعر رو برای تو گفتم مثل همون شعر قبلی که قاصدک هستش ... .
اینو میدونی که ... خیلی دوستت دارم ؟؟؟
خواهرم مراقب خودت و جون من باش ... .
تا بعد انتظارم ... تا بعد ... .
ساجد ... .